یاد روزهای پنیر تبریزی با بربری 25 تومنی بخیر !
شهرداری منطقه (؟) تهران / داخلی / روز ساعت 9/15 دقیقه است دو فرد میانسال در سالن شهرداری منطقه سرگردان دنبال یک اتاق می گردند . روبروی تابلویی می ایستند و شماره ی اتاق را پیدا می کنند . امور ایثارگران ! _ ول کن فایده نداره ؛ آخرش مثل همیشه میشه ! _همین جاس ته سالن چند دقیقه بعد ، هر دو مرد به اتفاق فردی دیگر که به نظر مسئول می رسید به دفتر روابط عمومی رفتند . مسئول : اختیار دارید حق با شماست ! اینجور موقع ها که کسی منو اذیت می کنه می گم گور بابا .... همینطور دور می شوند و من دیگر صدایشان را نمی شنوم . یکی از دو مرد می خندد و دیگری فقط همراهی شان می کند . 9/26 / همانجا / همان روز آقای مسئول جلوتر از دو مرد ، با سرعت و عصبانی از اتاق خارج می شود . یکی از دو مرد دنبالش می دود و دیگری هنوز هم بی تفاوت است . _ عزیز من ..... دکتر ...... یه لحظه صبر کن .... _ چی رو صبر کن برادر من .... اگه اون جانبازه منم جانبازم ..... دلیل نمیشه این حرفو به من بزنید ...! اون آقای بی تفاوت هم هنوز صحبت نمی کنه ، الان که دقت کردم می بینم یه دست نداره و او با همان ...