Posts

Showing posts from December, 2010

ولی افسوس . . .

Image
زنگ بیدار باش موبایلم شروع به خواندن می کند . مانند هر روز گوشی را در دستانم میگیرم و دلم نمی آید این موسیقی که به نام معشوقه ام است را قطع کنم . منتظر میمانم تا موسیقی تمام شود و فقط به عکسش که روی زنگ بیدار باش موبایلم تنظیمش کرده ام ذل می زنم . تقویم را باز می کنم و پایین 27 آذر می نویسم 1220 و دورش خط میکشم تا بدانم چند روز است که زندگی ام دلیل پیدا کرده . بعد از سوار شدن در ایستگاه تهرانپارس به ایستگاه صادقیه رسیدم . پیاده می شوم و به سمت مقابل می روم . مینا از راه رسید با لبخند سلامی کرد و گفت : " بازم دیشب خونه ی دوستت خوابیدی؟ " همین طور که مواظب بودم تا قلبم با ضربان مورس گونه اش به مینا نگوید که در دلم چه می گذرد ، با خنده جواب دادم : " عجب سوال هایی می پرسی ها ! معلومه که آره ، وگرنه از همون تهرانپارس می رفتم دانشگاه . " از علاقه اش به احمد شاملو و جلال آل احمد خبر داشتم ؛ به خاطر همین هر بار قبل از دیدارمان یکی از آثارشان را می خواندم و در موردش بحث می کردم تا توجهش به من جلب شود . اما در تمام این روزها هم آثار شاملو و هم آثار...

لعنت به من . . .

Image
دود و غبار تمام شهر را فرا گرفته و شرکت برای رفاه حال کارمندان در این آشفته بازار زودتر از ساعت همیشگی تعطیل شده . با بهناز تماس گرفتم . گفت تا یک ساعت دیگر به شمال می رسند . خیالم راحت شد  ولی عبور از این غبار و سر و صدا باعث میشه طبق عادتی که از بچگی داشتم پاهایم به لرزه بیافتد . چند نفر از همکاران با اینکه مسیرشان با من فرق می کرد ، امروز راهی هفت تیر میشدند تا در این شلوغی حضور داشته باشند و به قول خودشان حق را به خانه برگردانند . به من پیشنهاد کردند که تا هفت تیر را با هم برویم ولی من در کنارشان احساس امنیت نمی کردم و با بهانه ای آنها را رد کردم . اکنون بیست دقیقه است که کنار خیابان ایستاده ام و هیچ ماشینی مرا سوار نمی کند و من آرزو می کنم که ای کاش می توانستم با بهناز به سفر بروم و از این هیاهو دور شوم . تصمیم میگیرم پیاده به هفت تیر بروم . در راه دسته های بیست - سی نفره می دیدم که با نماد و شعار به سمت هفت تیر می رفتند . دلم با آنها همراه بود و در دلم بر آنها درود می فرستادم ولی من با آنها فرق داشتم و نمی توانستم زندگی ام را فدای یک رای کنم . اگر بچه های حراس...