لعنت به من . . .




دود و غبار تمام شهر را فرا گرفته و شرکت برای رفاه حال کارمندان در این آشفته بازار زودتر از ساعت همیشگی تعطیل شده . با بهناز تماس گرفتم . گفت تا یک ساعت دیگر به شمال می رسند .
خیالم راحت شد  ولی عبور از این غبار و سر و صدا باعث میشه طبق عادتی که از بچگی داشتم پاهایم به لرزه بیافتد . چند نفر از همکاران با اینکه مسیرشان با من فرق می کرد ، امروز راهی هفت تیر میشدند تا در این شلوغی حضور داشته باشند و به قول خودشان حق را به خانه برگردانند . به من پیشنهاد کردند که تا هفت تیر را با هم برویم ولی من در کنارشان احساس امنیت نمی کردم و با بهانه ای آنها را رد کردم .
اکنون بیست دقیقه است که کنار خیابان ایستاده ام و هیچ ماشینی مرا سوار نمی کند و من آرزو می کنم که ای کاش می توانستم با بهناز به سفر بروم و از این هیاهو دور شوم . تصمیم میگیرم پیاده به هفت تیر بروم .
در راه دسته های بیست - سی نفره می دیدم که با نماد و شعار به سمت هفت تیر می رفتند . دلم با آنها همراه بود و در دلم بر آنها درود می فرستادم ولی من با آنها فرق داشتم و نمی توانستم زندگی ام را فدای یک رای کنم . اگر بچه های حراست سازمان من را میان جمعیت میدیدند چه ؟
 با اینکه همه چیز آرام در حال گذر بود به خودم اجازه نمی دادم که به آنها نزدیک شوم . کم کم به هفت تیر نزدیک شده بودم که صدای تیر اندازی شنیدم . سرعتم را بیشتر کردم که زودتر از این جهنم خارج شوم و به ایستگاه مترو برسم .
جمعیت عظیمی را دیدم که به سمتم فرار می کردند و عده ای چماق به دست به دنبالشان می دویدند ؛ گاردی ها با موتور از بالا حمله ور شدند و به دنبال مردم در کوچه می رفتند . من نفهمیدم چگونه گریختم ولی تا چشم باز کردم خودم را در دستشویی دیدم همانجا در را روی خودم بستم و منتظر ماندم تا سر و صدا ها بخوابد .





از دستشویی بیرون آمدم ؛ زنگ اس ام اس موبایلم را شنیدم و تا دست در جیب کردم که گوشی را بگیرم ، یک دست پاچه ی شلوارم را کشید و من که جا خورده بودم خودم را برای همه چیز آماده کردم . وقتی دیدم چیزی نمی گوید برگشتم و نگاهش کردم . پیرمرد لالی روی صندلی نشسته بود و به کاغذ کنارش اشاره می کرد که رویش نوشته بود 100  تومان !



پول این سوراخ موش را دادم و اس ام اس را باز کردم . بهناز بود ؛ از رسیدنشان خبر داد .
کمی جلوتر مردم ایستاده بودند و با سکوت دستهایشان را بالا گرفته بودند و قدم می زدند . و رو به رویشان گاردی ها خودنمایی می کردند . تصمیم گرفتم آرام از کنارشان عبور کنم تا به مترو برسم .
از بخت تیره ی من دوباره گاردی ها به جان مردم افتادند . خوشبختانه این بار درگیری در جهت مخالف من بود و من به سمت ایستگاه دویدم . دخترکی 16 - 17 ساله به روی زمین افتاده بود و گریه می کرد و پسرکی که هنوز موی بالای لبش تیره نشده با باطوم به جانش افتاده بود ، پاهایم شل شد و دیگر نمی دویدم . یک سو نگاه التماس آمیز دخترک بود و سوی دیگر وجود سراسر وحشت من . خواستم به سمتش بروم ولی نمیدانم نگاه غضب آلود کدام چماق به دستی بود که مرا بی اختیار به دویدن به سمت مترو وا داشت .

به خانه نزدیک شدم ؛ گویی شلوغی ها به محله هم کشیده شده بود شوک زده به مردمی که گویا ترس برایشان معنی ندارد نگاه می کردم و آرام به سمت خانه میرفتم که ناگهان موتوری از کنارم رد شد و با ضربه ای باطوم از من خواست پراکنده شوم . دیگر به هیچ چیز فکر نکردم و تا خانه دویدم . بعد از لرزش های فراوان دستم بالاخره کلید داخل قفل شد و در را باز کردم . سریع داخل خانه شدم ، در را بستم و به آن تکیه دادم . به صدای مردمی که در می زدند و طلب کمک می کردند کاری نداشتم .وقتی به بهناز پیشنهاد دادم فکر کردم هیچ چیز از این کار بیشتر ترس را برایم نمیاره ولی الان که به گذشته ی دانشجویی ام پشت کردم می بینم فاصله ی تئوری تا عمل رو فقط ترس پر می کنه .
گوشی را نگاه می کنم تا از ساعت با خبر شوم . پیامی از یک دوست دوران دانشجویی روی آن است که نوشته :
" آقای شریفی محترم ؛ مهسا رو یادته ؟ شما دو تا جزو نخبه های ورودی 71 بودید . ولی اون رو تخت بیمارستانه و تو باز بگو بهتره به مصلحت فکر کنیم . چی شده که حمید انقدر فرق کرده؟ به خودت بیا دانشجوی نمونه ی فلسفه "

Comments

Popular posts from this blog

این آخوندهای امروزی

واحد هفت - کودتاگرانِ امروز

۸۸ خاطره ی غیر سیاسی از سال ۸۸ :