Posts

Showing posts from August, 2011

یـه شــبـــــــ مهـــتابــــــــــــ

Image
فاصله را دوست دارم . گویا این فاصله هاست که زیبایی می بخشند به نداشته هایی که آرزوی داشتن شان زندگی ات را شیرین می کنند . چه خوب می شود که بشود گریخت از این سرای اجباری که نامش را دنیا نهادند . دنیا این طفل سراسر دغدغه که در سینه اش هزاران هزار درد نهفته و این اوهام است که ایستاده و تنها نگه دارنده ی اوست . چه خوب است غرق در اوهام شدن و زیبا دیدن و . . . با فرهاد و احمد شاملو هم دل می شوم و می بینم که در یک شب مهتابی ، صاحب شب به خوابم بیاید ؛ من را کوچه به کوچه به باغ انگور و آلوچه می برد . دل به درّه ها و صحرا ها سپردیم و از همه چیز و همه جا دور شدیم . رفتیم به همانجا که شب ها ، پشت بیشه ها ، با ترس و لرز یک پری پایش را در آب چشمه می گذارد و موهای پریشونش رو شانه می کند . باید باز همان مهتاب یک شب به خوابم بیاد و من را با خودش به ته همون درّه ببرد . . . می برد ! می برد تهِ تهِ تهِ همان دره که شب ها تک درخت تنهای بید با همان استقامت همیشگی که هنوز از ترس باد نلرزیده ، شاد و پر از امید ؛ دستش را با ناز بلند می کند که ستاره ب...

دیالوگ های ماندگار : وقتی همه خوابیم

Image
- نجات شکوندی مرخص! اسبابا جمع ! چیزی جا گذاشتی به مسئولیت خودت! شنیدی نجات شکوندی ؟ تکرار کن! - مسئولیت خودم - که چی؟ - چیزی جا نزارم - چیزی جا نمیزاری ! پس خریت ! من جای تو بودم چیزی از اینجا با خودم نمی بردم ! نجات شکوندی ! یه عکس بود زده بودی سینه دیوار - زنم - بزار باشه

دیالوگ های ماندگار : سیزده 59

Image
ما اینجا ضیافت داریم ! هممون مهمون آ سید جلالیم . . . این بالا ؛ قهوه خونه جعفر . *سیزده 59