یـه شــبـــــــ مهـــتابــــــــــــ
فاصله را دوست دارم . گویا این فاصله هاست که زیبایی می بخشند به
نداشته هایی که آرزوی داشتن شان زندگی ات را شیرین می کنند . چه خوب می شود که
بشود گریخت از این سرای اجباری که نامش را دنیا نهادند .
دنیا این طفل سراسر دغدغه که در سینه اش هزاران هزار درد نهفته و این
اوهام است که ایستاده و تنها نگه دارنده ی اوست .
چه خوب است غرق در اوهام شدن و زیبا دیدن و . . .
با فرهاد و احمد شاملو هم دل می شوم و می بینم که در یک شب مهتابی ،
صاحب شب به خوابم بیاید ؛ من را کوچه به کوچه به باغ انگور و آلوچه می برد . دل به
درّه ها و صحرا ها سپردیم و از همه چیز و همه جا دور شدیم . رفتیم به همانجا که شب
ها ، پشت بیشه ها ، با ترس و لرز یک پری پایش را در آب چشمه می گذارد و موهای
پریشونش رو شانه می کند .
باید باز همان مهتاب یک شب به خوابم بیاد و من را با خودش به ته همون
درّه ببرد . . . می برد !
می برد تهِ تهِ تهِ همان دره که شب ها تک درخت تنهای بید با همان
استقامت همیشگی که هنوز از ترس باد نلرزیده ، شاد و پر از امید ؛ دستش را با ناز
بلند می کند که ستاره ب...