یـه شــبـــــــ مهـــتابــــــــــــ
فاصله را دوست دارم . گویا این فاصله هاست که زیبایی می بخشند به
نداشته هایی که آرزوی داشتن شان زندگی ات را شیرین می کنند . چه خوب می شود که
بشود گریخت از این سرای اجباری که نامش را دنیا نهادند .
دنیا این طفل سراسر دغدغه که در سینه اش هزاران هزار درد نهفته و این
اوهام است که ایستاده و تنها نگه دارنده ی اوست .
چه خوب است غرق در اوهام شدن و زیبا دیدن و . . .
با فرهاد و احمد شاملو هم دل می شوم و می بینم که در یک شب مهتابی ،
صاحب شب به خوابم بیاید ؛ من را کوچه به کوچه به باغ انگور و آلوچه می برد . دل به
درّه ها و صحرا ها سپردیم و از همه چیز و همه جا دور شدیم . رفتیم به همانجا که شب
ها ، پشت بیشه ها ، با ترس و لرز یک پری پایش را در آب چشمه می گذارد و موهای
پریشونش رو شانه می کند .
باید باز همان مهتاب یک شب به خوابم بیاد و من را با خودش به ته همون
درّه ببرد . . . می برد !
می برد تهِ تهِ تهِ همان دره که شب ها تک درخت تنهای بید با همان
استقامت همیشگی که هنوز از ترس باد نلرزیده ، شاد و پر از امید ؛ دستش را با ناز
بلند می کند که ستاره به جای میوه ی نداشته اش از شاخه های امیدش آویزن شود .
در همان شب های مهتاب ماه دوباره به خوابم میاد و من را با خودش مثل
یک شب پره از این زندان به وسعت دنیا بیرون می برد ! آنجا هم شب هاش سیاه است . .
. آنجا از شب سیاه تا طلوع سپید ؛ شهیدان
همان شهر با فانوسی که با خون جان همه جا را روشن کرده جار می کشند که : " آآآآآآآآآآآی
عمو یادگار ! مستی یا هوشیار ؟ خوابی یا بیدار "
ما که خوابیم !
به سختی خوابیم در این سیاهی بی پایانِ سپید نشده ؛
خوابیم در این سیاهی که امیدتان به فانوسی از خون است . خون ، سیاهی . . . آه . .
.
گویا این سراب را پایانی نیست . . . حتی در اوهام !
از فاصله متنفرم . . .
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد !!!
Comments
Post a Comment
از مشارکت شما متشکرم !