صبر صبر صبر
این بردگی ، که بندگی می نامیم دل نوشته ای بی ربط از زمین و زمانِ دل بی درد این روزهای من : الحق که روزها می گذرند و حادثه ها ناجوانمردانه بر ما فرود می آیند . و این زندگیست که ما ناجوانمردان ، ناجوانمردانه ساختیم و آن را بر اکثیرت غریب به اتفاق تقدیر پرستان اجبار کردیم . و این زندگی . . . و این زندگی که از او جز نامی باقی نمانده و این بردگی ، که بندگی می نامیم و با افتخار می گوییم تمام عمر بنده بودیم . با افتخار روز را تا شب بندگی میکنیم تا لقمه ای شود در دهان . و بی حرمت دهان هایی که لقمه ها را باج می پندارند برای نهان ساختن حرف دل . . . و این دل . . . و این دل که به حصر عقل درآمده ! و برای آزادیَش باید دهان را یک طرفه کرد تا باجی واردش نشود و روز به روز نحیف شود . آنقدر نحیف که آب از عقل کشیده شود و عقل ، نحیف تر از تن گردد و آنگاه است که می توان به آزادی دل امید داشت . قبل از طرح مساله صورت مساله پاک شده است و قبل از خواندن پاسخِ مساله ، با خودکار قرمز روی آن خط می کشند . به نون و قلم قسم ، که این گفته ها توجیهات شاگردی نیست که می نالد و...