صبر صبر صبر
![]() |
| این بردگی ، که بندگی می نامیم |
دل نوشته ای بی ربط از زمین
و زمانِ دل بی درد این روزهای من:
الحق که روزها می گذرند و
حادثه ها ناجوانمردانه بر ما فرود می آیند . و این زندگیست که ما ناجوانمردان ، ناجوانمردانه
ساختیم و آن را بر اکثیرت غریب به اتفاق تقدیر پرستان اجبار کردیم .
و این زندگی . . .
و این زندگی که از او جز
نامی باقی نمانده و این بردگی ،
که بندگی می نامیم و با افتخار می گوییم
تمام عمر بنده بودیم . با افتخار روز را تا شب بندگی میکنیم تا لقمه ای شود در
دهان .
و بی حرمت دهان هایی که لقمه ها را باج می
پندارند برای نهان ساختن حرف دل . . .
و این دل . . .
و این دل که به حصر عقل
درآمده ! و برای آزادیَش باید دهان را یک طرفه کرد تا باجی واردش نشود و روز به
روز نحیف شود . آنقدر نحیف که آب از عقل کشیده شود و عقل ، نحیف تر از تن گردد و
آنگاه است که می توان به آزادی دل امید داشت .
قبل از طرح مساله صورت
مساله پاک شده است و قبل از خواندن پاسخِ مساله ، با خودکار قرمز روی آن خط می
کشند .
به نون و قلم قسم ، که این
گفته ها توجیهات شاگردی نیست که می نالد و میگوید معلم حقم را نداد ، که من به عمر
خویش ندیده ام جواب رها ساختن دل خط قرمزی باشد بر روی کرده و ناکرده ی آدمیزادی .
. .
چه خوش دل هایی که قیمت
گذاری شدند و چه خوش چشم هایی که از ندیدن سو میگیرند . و چه خوش گوش هایی که نمی
شنوند تا روزی مجبور به گفتن نباشند .
چه خوش روزهایی که به بی
اعتمادی من و تو دامن زده اند و سود این بی اعتمادی برایمان تنها همان دودیست که
دیگر تک هدفش فقط چشم من و تو نیست .
چه روزها که رسیدنشان عذاب
است و گذشتن شان رنج و چه داشته ها که دلیل نداشته ها می شوند
حسرت یک روز بی لبخند سوری
و دلتنگی برای یکی اخم واقعی بر دل نمانَــد امیدوار می شوم ، بودن یا نبودن تو
پیشکش . . .

Comments
Post a Comment
از مشارکت شما متشکرم !