ولی افسوس . . .
زنگ بیدار باش موبایلم شروع به خواندن می کند . مانند هر روز گوشی را در دستانم میگیرم و دلم نمی آید این موسیقی که به نام معشوقه ام است را قطع کنم . منتظر میمانم تا موسیقی تمام شود و فقط به عکسش که روی زنگ بیدار باش موبایلم تنظیمش کرده ام ذل می زنم . تقویم را باز می کنم و پایین 27 آذر می نویسم 1220 و دورش خط میکشم تا بدانم چند روز است که زندگی ام دلیل پیدا کرده . بعد از سوار شدن در ایستگاه تهرانپارس به ایستگاه صادقیه رسیدم . پیاده می شوم و به سمت مقابل می روم . مینا از راه رسید با لبخند سلامی کرد و گفت : " بازم دیشب خونه ی دوستت خوابیدی؟ " همین طور که مواظب بودم تا قلبم با ضربان مورس گونه اش به مینا نگوید که در دلم چه می گذرد ، با خنده جواب دادم : " عجب سوال هایی می پرسی ها ! معلومه که آره ، وگرنه از همون تهرانپارس می رفتم دانشگاه . " از علاقه اش به احمد شاملو و جلال آل احمد خبر داشتم ؛ به خاطر همین هر بار قبل از دیدارمان یکی از آثارشان را می خواندم و در موردش بحث می کردم تا توجهش به من جلب شود . اما در تمام این روزها هم آثار شاملو و هم آثار...