روی ماه خداوند را بوسیدم !


هر کس روزنه ایست به سوی خداوند اگر اندوهناک شود ، اگر بشدت اندوهناک شود

روی ماه خداوند را بوسیدم !

بهمن 88 یکی از بهترین جشن های تولدم بود ، چون اولین جشنی بود که با بهترین دوستانم داشتم . سال پیش اکثرا کتاب هدیه گرفته بودم و یکی از آن ها کتابی بود به نام "روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور .
داستان این کتاب در مورد فردیست دین دار  و معتقد که پس از مدتی از تفکرات سابق خود کناره میگیرد  و مسائلی که تا چندی پیش سرلوحه ی زندگی مشترکش با دختری به نام سایه بود  را به طور کامل نفی می کند و کلا منکر صحت کتب آسمانی ، وجودپیامبران و حتی خدا می شود .
 این تغییر رویه ی او باعث می شود سایه که مدتی است به عقد یونس درآمده ، وی را ترک کند و حاضر نشود یونس را تا قبل از اینکه به خدا ایمان آورد ببیند. خلاصه داستان حول همین محور ادامه پیدا می کند و در آخر ، یونس درحالی که اندوهناک از  حوالی خانه ی سایه می گذشت با بادبادکی در دستان یک کودک از این رو به آن رو می شود و ...
بعد از خواندن این کتاب ؛ در موردش با کسانی که این کتاب رو خوانده بودند زیاد بحث کردم . من انتقاد می کردم که چرا نویسنده که به این خوبی شخصیت یک روشنفکر را ترسیم کرده ، در آخر به سادگی بادبادکی در دستان یک کودک این عقاید رو لجن مال می کنه و پس از این همه دلیل که برای فرضیه ی یونس می چیند در آخر بدون دلیل ضد این فرضیه را اثبات می کند ! ؟
خلاصه بحث های من و دوستان در مورد ایم موضوع به جایی نرسید و . . .



اکنون ، سحرگاه هشتم شهریور هشتاد و نه

روز خسته کننده ای داشتم و در خانه کار زیادی روی سرم ریخته بود ، با خانواده هم بحث داشتم سر موضوعی پوچ و از سر بی حوصلگی من . . . !
امروز وقت خداحافظی از شرکت همه از هم التماس دعا داشتند ولی من گفتم نه واسه کسی دعا می کنم نه می خوام کسی واسم دعا کنه و اینکه خودم دعا می کنم یا نه به کسی مربوط نیست !



در منزل مشغول انجام کارها بودم که یک لحظه احساس کردم به توجه خدا نیاز دارم ...! اما طبق عهدی که با خودم بسته بودم که تا وقتی اطلاعاتم کامل نشده سراغ دعا و مناجات نروم. تصمیم گرفتم به یکی از دوستانم بسپرم که اگر امشب سیمش وصل شد فقط از طرف من به خدا بگه "حواسش به من هم باشه . . ." همین!
ادامه ی کار را از سر گرفتم و این موضوع را فراموش کردم که ناگهان یک شوک باعث شد که بروی تخت بنشینم و به خودم فرو بروم . . .
همینطور به خود و اتفاقات یکسال گذشته فکر می کردم  که یک لحظه دیدم که به همان کنج همیشگی اتاقم ذل زده ام و با خدای خودم حرف می زنم...
در همین حالات بودم که فهمیدم اشک است که از گونه هایم جاری می شود و گویی دیگر منولوگی در کار نیست و این دیالوگ است که شنیده می شود و چه دیالوگ های عاشقانه ای بین من و معبودم جاری بود .
 والحق اگر کسی پشت درب فالگوش می ایستاد به سرعت داخل اتاق می شد و کمد ها و زیر تخت را جست و جو می کرد و نمی فهمید که معشوق من رو به قبله و کنج اتاق به حرف هایم گوش می دهد.
پس از درد دل فراوان با خدایی که امشب نمی خواستم با او به گفتگو بنشینم و او مرا به این خلوت دعوت کرده بود به یاد پیامک ارسالی به دوستم افتادم . سریع موبایل را برداشتم و به او گفتم که دیگر لازم نیست پیامم را به معبود برسانی !
آری معبود من به جای سیلی زدن بر صورتم ، به جای غضب ، به جای کم محلی ، به جای قهر ، به جای لعن ، به جای تهدید ، به جای خیلی دیگر از کارهایی که بنده هایش وقتی بی معرفتی از کسی می بینند انجام می دهند . مرا نوازش کرد .
معبود مرا نوازش کرد و با نوازش مرا از خوابی بیدار کرد ؛ که اگر دست خودم می بود به این زودی ها قصد بیدار شدن از آن را نداشتم.
من تصمیم صحبت با معشوقم را نداشتم و او مرا به زور پای میز مذاکره نشاند تا الرحمن الرحیم را نشانم دهد.
بر خلاف رسم عاشقی عمل کردم و او را به حال خودش رها کردم... ولی او رسم عاشقی را به من آموخت و همچنان عاشقانه مرا زیر نظر داشت و با هزار مکر و حیله ، کاری کرد تا من مجبور به صحبت با او شوم.
من ناز کردم و او نازم را کشید ؛ من در حالی که از رگ گردن به من نزدیکتر بود وجودش را حس نکردم.
معشوقم کاملا مرا شناخته و فهمید که درد و علاجم چیست !! . . . این را از حرف هایی که به من میزد و من نشنیدم ، فهمیدم ! این را وقتی روی ماهش را بوسیدم ، فهمیدم!
و اینگونه بود که من نیز روی ماه خداوند را بوسیدم!


من خواب دیده ام که کسی می آید / من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام / و پلک چشم ام هی می پرد /
 و کفش هایم هی جفت می شوند / و کور شوم / اگر دروغ بگویم / کسی می آید/ کسی دیگر / 
کسی بهتر / کسی که مثل هیچکس نیست / و مثل آن کسی است که باید باشد / 
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است / و صورت اش / 
از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان که مادر / در اول نماز و آخر نماز صدایش می کند / 
یا قاضی الحاجات است / و می تواند / تمام حرف های سخت کلاس سوم را / با چشم های بسته بخواند /
 من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام / کسی می آید / 
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند / و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند / و سهم ما را می دهد / من خواب دیده ام . . .

Comments

Popular posts from this blog

این آخوندهای امروزی

واحد هفت - کودتاگرانِ امروز

۸۸ خاطره ی غیر سیاسی از سال ۸۸ :