مترونوشت / کولــــــــی ها
مثــل هر روز سوار مترو بودم و سرم تو لاک خودم بود . مشغول کتاب خواندن شده بودم تا نفهمم مسیر چگونه به پایان می رسد . ولی در همین حال اتفاقی رخ داد که فهمیدم گویا این مسیر را پایانی نیست . از کولی ها زیاد شنیده بودم و در خیابان های شهر به وفور دیده بودم . اکثرا کودکی شیر خواره ، خردسال به همراه دارند . نفس پشت نفس به این زندگی اضافه می کنند و تا کمی بزرگتر شود و از وسیله ی درآمدزایی به نان آور تبدیل گردد . تا قبل از این اتفاق همیشه با خود فکر میکردم عامل این نوع زندگی تنها و تنها فقر است و حکومت و دولتهایش باعث این پیشامد ها هستند تا اینکه آن روز در مترو . . .
![]() |
| مجسمه مادر کاری از ؛ دکتر زهرا رهنورد |
چون ایستگاههای اول بود و ساعتی خلوت صندلی های
زیادی خالی مانده بود . اما آنها بجای نشستن روی صندلی ، بروی زمین نشستند و
فرزندانشان را به اختیار خود رها کردند . کودک کوچکتر طول مترو را چهار دست و پا
طی می کرد و آن یکی تاتی تاتی کنان به دنبالش می رفت تا مواظبش باشد . کودک زیر
پای مسافران وول می خورد و عکس و العمل مسافران در قبالش جالب بود .
ایستگاهی دیگر لواشک فروش جوانی با ظاهری آراسته
وارد قطار شد . نگاهی به آنها کرد و یک ردیف 6 تایی از لواشک هایش را با دندان جدا
کرد و به کولی ها داد و بعد به کارش ادامه داد و . . .
حالا
همه ی صندلی ها پر شده بود و عده ای ایستاده بودند ؛ ولی هنوز بچه ها میان پای
جمعیت بازیگوشی می کردند بی اختیار یاد تمام کودکانی که میشناختم افتادم . آن لحظه
نمی دانستم کودکانی که میشناسم در ناز و نعمت اند یا این ها در خوار و خفت ! آن دو
بچه روی زمین نشسته بودند و مانند بچه گربه ها مشغول خوردن بودند . گاهی لواشک که
مشمایش را به زور کنده بود روی زمین می افتاد و دوباره آنرا برمیداشتند و در
دهانشان می گذاشتند . دخترک دستهای ظریف و کودکانه اش را روی زمین میکشید و با
لواشکش زمین را تمیز می کرد و مادرش او را میدید و می خندید . گویی مادرش تا کنون
به او واژه های جیزه و کثیفه و اَخه را یاد نداده بود .
بگذریم . . . !
اینها را نگفتم تا چگونگی ذات این قشر از
انسانها را به چالش بکشم . گفتم تا بــــدانم و بــــــدانیــــم که اگر هنوز در
جامعه افرادی هستند که فرهنگشان باعث شده در دانشگاههای معتبر جهان اگر صحبت از
جهان سوم می شود فرهنگ همچین افراد و اوضاع امروز ما را مثال می زنند باعثش ما
هستیم . باعث این اتفاقات من و تویی هستیم کــــه ادعایمان این است که می فهمیم .
ادعایمان این است که خامـــــوش نیستیم و بــــیداریم . کلاه روشنفکری بر سر می
گذاریم و به کافه می رویم تا آنجا را با دود سیگارمان آنقدر پر کنیم تا دود کثیف
روشنفکری مان باعث شود خیلی ها از کافه خارج شــــــوند .
آری برادر من ! آری خواهر من !
من و تو چنان غرق در این نقش شده ایم که فراموش
کردیم خرج فهمیدنمان چیست . آن قدر غرق در تاریخ فرانسه و تحلیل سیاست های غلط
دولت و چسباندن توتالیتاریسم به اینجا و آنجا شده ایم که رسالت اخلاقی مان زیر
چکمه هایی با مارک ضد استبدادی که متعلق به من و توست لگدمال شده اند .
من و تو برای این قشر چه کــــردیم؟ چه کردیم که
بفهمند ، که بخوانند ، که بیاندیشند ، که زندگی کنند ، که . . .
من و تو برای آینده ی فرزندانی که زیر پایمان در
مترو بازیگوشی می کنند و سر چهار راهها گل می فروشند چه کردیم ؟
من و تو پای درد و دل کدام دختر فراری نشستیم ؟
من و تو کـِـی برای پسران خیابانی که آسایش را
از زنان سرزمین مان گرفته اند راه حل اندیشیدیم ؟
من و تو برای آبروی دوخته شده ی دختران معصوم که
طعـمه ی خیابانی ها شدند چه کردیم ؟
اوج همراهی و کمک ما به این قشر این است که شیشه
ی اتومبیل مان را پایین بکشیم و سکه ای در دستشان بگذاریم . . .

Comments
Post a Comment
از مشارکت شما متشکرم !