رنگین کمان بی رنگ
در بحبوحه ی هفت رنگی بی رنگین کمان و بادی که ما را به هر سازی می رقصاند ؛ یک رنگی طلب می کنم . . .
یک رنگی را می پسندم چون نمی خواهم با هر وزش نسیمی و هر بادی که مشخص نیست دندانش را برای جهت دهی به کدام بیدی تیز کرده است و به لرزشم امید بسته است بلغزم .
در حجوم بادها و رنگها دنبال سر پناه نمی گردم ؛ که رسم زمانه به من آموخت : سرپوش و دستان خودم بهترین سرپناه است و حتی ذره ای امید بستن بر چترهای چینی حماقت محض است . پس حماقت نمی کنم و دستانم را بروی سر میگیرم ؛ نه از ترس اینکه باران رنگها سرم را خیس کند نه . تنها و تنها به امید روزی که دستهایم را بالای سر بگیرم ؛ این خفت و زخم زبان دوست و آشنا را به جان خریده ام .
راه را می پیمایم و نه از نوش دارو خبریست و نه از نوشِ ره طی شده که چندیست مزد کسانی که راه را می پیمایند . راه را با هدف پیش می روم و همه ی سنگلاخ ها را به جان خریده ام . اما نمی دانم چرا نه آوای خوش آمد راه را می شنوم و نه نمایی از پایان راه را میبینم .
خروار خروار نا امیدیست که پشت وسیله های نقلیه شان در حال برگشت هستند . سر راهشان تا مرا می بینند با ترحم نور بالا می زنند که برگرد . نسیمی از نا امیدی از شرق به غرب من می وزد و مو را به تنم سیخ می کند . طوفانی از شمال به جنوب می رود و با خود بوی نان آورده است ؛ کمی که دقت کنی به وضوح رنگ جهالت را در میان طوفان حس می کنی ولی جهالت چونان آرد و آب با هم مخلوط شده که تو به تنهایی قادر به جدا سازی آنان نیستی .
فقط می دوم . . . چشمانم را می بندم و می دوم . . .
کمی که خسته شدم زیر سر پناهی میروم تا اکنون که گویی نیمی از راه را پیموده ام رنگ یک رنگی ام را انتخاب کنم .
آبی ؛ رنگ من آبیست . ولی آبی دور از دریا دیگر آبی نیست .
رنگ من سبز است ولی توان سبز ماندن آرش وار را ندارم .
سرخ ، رنگ من سرخ است . ولی عشق در وجودم هنوز چنان رخنه نکرده که بتوانم غم جدائی را به جان بخرم .
رنگ من سفید است . رنگ صلح . ولی مظلوم ترین رنگ هاست و با قطره ای رنگ عوض می کند .
پس رنگ من خاکستری ست . که رنگ های دگربر آن تاثیر نگذارند . ولی خاکستری از امید ، نا امیدم میکند .
من سیاه هستم تک رنگ یک رنگ جهان هستی . ولی کیست که سیاهی را به نام آزادی طلب کند .
با زرد و بنفش و نارنجی هم به توافق نرسیدم . . . سرپوش را از سر باز می کنم . تا تاریک نشده باید به خانه برگردم .
یکی از خودرو هایی که با سرعت برمیگشت را نگه می دارم و با او برمیگردم به خانه .
بوی نان را حس نمی کنم ، نسیم که هیچ با نگاهی میلرزم ، رنگین کمان که هیچ مداد رنگی بیست و چهار رنگ شده ام .

Comments
Post a Comment
از مشارکت شما متشکرم !